تبليغاتX
مثل هميشه

مثل هميشه

براي به ياد آوردن در آينده اي نامعلوم

انسان عزیز و شریف و خوبی است. ۳۱ سال اینجا بوده و هنوز بین هر ۱۰-۲۰ جمله اش یک بیت حافظ می خواند. می گفت: " ... زن اولم آمرکایی بود. دیوانه وار دوستش داشتم. ۵ خواهر بودند و ۲ برادر. کوچکترینشان زن من بود و یکی بزرگترشان بیشتر از زنم با من رفیق بود. ولی وسطی از آن گردن قرمز های آمریکایی که دایما به خواهرش سرکوفت می زد که چرا با ایرانی ازدواج کرده است. این خواهر وسطی بالاخره از شوهر خودش طلاق گرفت و آمد شهر ما. صبح و ظهر و شب نشست پای زن من، تا جایی که یک روز منی که در عمرم صدایم روی کسی بلند نشده بود (راست می گوید، انسان بی نهایت آرامی است) پشت گردنش را گرفتم و با لگد ( طرز لگد زدن را هم نشان می داد) از خانه مان بیرونش انداختم. به زنم هم گفتم که You can get the fuck out of here right after her if you want to stay on her side.  زنم گریه کرد و نرفت. ولی خواهرش دست بردار نبود و تلفن و تلفن و بیرون رفتن و بیرون رفتن. آنقدر کرد و کرد که تمام رابطه ما را خراب کرد. ..."

شاید زمانی باقی حرف هایش را نوشتم. ولی فقط می خواستم بگویم که این رفتار خاله زنکی که ما دایما به ایرانی بودنمان نسبت می دهیم، بین اینجایی ها هم هست، شاید در آدم های کمتری، ولی هست، با همان شدت.

من راضی ام از اینجا بودنم، ولی می خواهم بگویم که بهشت برینی هم اینجا در انتظار کسی نیست.

پی نوشت: رفته بودم «بالاترین بازی» کنم، دیدم یکی از لینک ها به وبلاگ خودم است، به همین پست. خواستم منفی بدهم چون که پست را سرسری و تند نوشته بودم، گفتم ببینم که کی لینک داده. دیدم هم کلاسی دبیرستانم که ۵-۶ سالی می شود که ندیده امش. و چون می شناسمش، گفتم لابد چیزی بهتر از من فهمیده که لینک داده. منفی ندادم... ولی باید این روزها ای میلی، چیزی بزنم و حالش را بپرسم.

+ نوشته شده در  Tue 10 Apr 2007ساعت 1:45 PM  توسط علي  | 

من دلم می خواهد که بنویسم.

من دلم می خواهد که زنده بمانم.

من دلم می خواهد که وقت فکر کردن داشته باشم.

این کشور لعنتی وقت فکر کردنت را هم از تو می گیرد. خیلی قبل از آنکه خودت هم بفهمی. نه، این را هم چرت گفتم. من یکی که لحظه به لحظه حسش کردم.

 

+ نوشته شده در  Tue 10 Apr 2007ساعت 1:34 PM  توسط علي  | 

چقدر دلم می خواهد که هر روز بنویسم. تقسیم کردن فکرها و نگرانی ها و دانستن طرز فکر سایرین را دوست دارم، ولی همه چیز جلوی آدم را می گیرد.

با وبلاگ نوشتن با اسم مستعار حال نمی کنم. از گوشه و کنایه خوشم نمی آید. خواندن درست حسابی ام به شدت کاهش پیدا کرده است. فقط روزمره خوانی. فقط روزمره زندگی کردن.

یک سری چیزها ها را نمی توانم بنویسم، زندگی شخصی هستند، دیگری ناراحت خواهد شد.

یک سری چیزها را نمی توانم بنویسم، آبروی دوستان هست، نه فقط آبرو، شاید نخواهند، که به حتم نمی خواهند.

یک سری چیزها را نمی توانم بنویسم، از ترس اینکه همین یک مشت رفیق را هم از دست بدهم.

می ماند فقط حرف های سیاسی. حرفی از جامعه هم نمی شود زد که از آنجا بریده ام و به اینجا هیچ اتصالی ندارم. من هیچ رفیق آمریکایی ندارم، مسخره است، می دانم، ولی هنوز به شدت ایرانی ام و در حال زندگی در دهکده مهاجرینی که هیچ وقت از نقطه شروع نبریده اند.

می ماند سیاست لعنتی که آن هم حال خودم را هم بر هم می زند وقتی که وبلاگ را دوباره می خوانم.

هاه، اصلا تمام اینها بهانه است. واقعیت این است: من مدتی است که دیگر فکر نمی کنم. عجیب است؟ فکر نکنم!

+ نوشته شده در  Tue 10 Apr 2007ساعت 1:31 PM  توسط علي  |